|
||||||
دوره جديد - شماره ۱۱ و ۱۲ ( شماره پياپي ۱۸۰ و ۱۸۱ ) (صفحه۴)فهرست اصلي فهرست: * در دادگاه مهرداري - ترجمه : شهريار بهترين وكيل پايه يك دادگستري * در دادگاه مهرداري - ترجمه : شهريار بهترين وكيل پايه يك دادگستري چارلز ديكنز ( ۱۸۷۵ ـ ۱۸۱۲ ) چارلز هافمن ديكنز در پورت سي انگلستان به دنيا آمد . پدرش كارمند نيروي دريايي بود كه بعدها به علت بدهكاري زنداني شد . ديكنز هيجده سال داشت كه در دفتر وكالتگري با سمت منشي كار گرفت و چندي بعد به عنوان يكي از ماهرترين گزارشگران تندنويس جلسات دادگاه در لندن شهرتي به هم زد . گرچه او هرگز نتوانست در كانون وكلا پذيرفته شود ، اما مدت بيست سال هميشه اين آرزو را در سر ميپروراند كه روزي وكيل شود . ديكنز در ابتداي كارش گوشههايي از زندگي معاصرانش را در لندن به صورت پاورقي در نشريههاي آن دوران انتشار داد كه اوج كارش در اين زمينه پاورقي بسيار معروف نامههاي پيكويك ( ۳۷ ـ ۱۸۳۶ ) بود كه تحسين همگان را برانگيخت و او را به شهرت رساند . ديكنز با تخيلي وسيع كه امروزه به ندرت قابل تصور است ، در داستانهايش به تشريح دقيق بيعدالتيهاي جامعه روزگارش پرداخت . دنياي حقوق عرصه وسيع نوشتههاي او را تشكيل ميدهد . حقوقدانان و اصحاب دعوي ، دادگاه و مجريان قانون ، حقوق بدهكاران ، طلاق ، حقوق زنان شوهردار ، رفاه كودكان و عدالت كيفري ، مهمترين موضوعات آثار او هستند . به عنوان نمونه ، نامههاي پيكويك شايد دربرگيرنده مضحكترين دادرسي در ادبيات باشد و آرزوهاي بزرگ به ترسيم آقاي جگرز ميپردازد كه ريچارد وايزبرگ استاد دانشكده حقوق كردوزو آن را « الگويي براي تمام حقوقدانان آينده نظام حقوقي آنگلو ـ امريكن » دانسته است . مهمترين داستان ديكنز كه بيش از همه به حقوق و قانون ميپردازد ، رمان « خانه قانونزده » ـ ۱۸۵۳ ) است كه اولين فصل آن در اين مجموعه آورده شده است . در اين فصل ( كه مثل تمامي كتاب با قدرتي بينظير نوشته شده است ) ، توصيف بيمانند ديكنز از آئين دادرسي دادگاه مهرداري انگلستان ، حكم محكوميت كلاسيكي را كه هملت درباره « اطاله دادرسي » صادر كرده بود ، به كل سيستم نظام حقوقي انگلستان تعميم ميدهد . ديكنز ميگويد : ( خواهانها و خواندههاي صغير اين پرونده كه به آنان قول داده شده بود پس از ختم دعوي « جارنديس و جارنديس » اسب گهوارهاي تازهاي برايشان خواهند خريد ، بزرگ شده و براي خود اسب واقعي خريده و چهارنعل به سوي جهان باقي شتافتهاند . ) در اوايل سالهاي ۱۹۵۰ نياز به اصلاح دادگاه مُهرداري كه بيشتر به دعاوي وصيت و وقف رسيدگي ميكرد ، به دليل استفاده از قوانين و مقررات منسوخ و ناكارآمد ، جنجال بزرگي در جامعه به پا كرد . پروندهاي واقعي كه به يك دعوي درباره ثروتي مورد اختلاف مربوط ميشد ، در سال ۱۷۹۸ شروع و در سالهاي ۱۸۵۰ هنوز خاتمه پيدا نكرده بود و رسيدگي به اين پرونده تا سال ۱۹۱۵ به طول انجاميد ، در اين زمان هزينه دادرسي پرونده ياد شده به ۰۰۰/۲۵۰ پوند رسيده بود . ديكنز اين دعوي را بيدرنگ مبناي داستان « خانه قانونزده » قرار داد و آن را پرونده جارنديس و جارنديس ناميد . بد نيست اين را هم بدانيم كه قسمتي از داستان به تجربه شخصي خود ديكنز در دادگاه مهرداري مربوط ميشود . در سال ۱۴۸۸ ديكنز خواهان چهار دعوي موفقيتآميز بود كه به نقض حقوق انحصاري حق تاليف داستان « كريسمس كرول » مربوط ميشد . زندگينامهنويس ديكنز ، جان فارستر ، مينويسد : « بعد از آن همه رنج و مشقت ديكنز مجبور شد تمامي هزينههاي دادرسي را كه در جريان رسيدگي متحمل شده بود از جيب بپردازد . » پيش از اينكه داستان « خانه قانونزده » منتشر شود ، نهضتي براي ايجاد اصلاحات در جريان بود ، اما تصويري كه « خانه قانونزده » از آشفتگي و سوءمديريت دادگاه مهرداري ترسيم كرد ، حتي خوشبينترين حاميان اين دادگاه را نيز تكان داد . به لطف همين كتاب بود كه در سال ۱۸۷۳ دادگاه مهرداري به وسيله قوه قضائيه به طور كلي بازنگري اساسي شد و اين تازه كوچكترين نقش داستان « خانه قانونزده » در نظام قضائي انگلستان به شمار ميرفت . از « خانه قانون زده » ( ۱۸۵۳ ) لندن . جشنهاي حضرت جبرئيل به تازگي پايان گرفته است و رييس دادگاه مهرداري در « لينكلن اين هال » نشسته است . هواي ماه نوامبر سخت آشفته و طوفاني است . سطح خيابانها را به قدري گل گرفته است كه گويي سيلابها همين تازگي روي زمين را ترك گفتهاند و بدين ترتيب اگر آدم با مگالوسوروس عظيمالجثهاي به طول شصت متر روبرو شود كه چون سوسمار بزرگي از هالبرن هيل به كندي بالا ميخزد ، نبايد زياد شگفتزده شود . دودي كه از دودكش بخاريها پايين ميآيد ، باران نرم و سياهي را تشكيل ميدهد و دانههاي دودهاي كه اين باران با خود ميآورد به بزرگي دانههاي كامل برف است و انسان ممكن است تصور كند كه اينها همه در فقدان آفتاب به سوگ نشستهاند . سگها به اندازهاي گل آلود شده اند كه قابل تشخيص نيستند و اسبها هم از اين نظر تفاوت زيادي با سگها ندارند ، گل حتي روي چشمبند آنها هم پاشيده است . چترهاي رهگذران كه گويي بدخلقي چون مرضي مسري به همه آنان سرايت كرده است ، به هم ميخورد و وقتي اين رهگذران به پيچهاي خيابان ميرسند تعادلشان را از دست ميدهند . از وقتي آفتاب برآمده ( البته اگر آفتابي برآمده باشد ) هزارها رهگذر ديگر نيز سر همين پيچها لرزيده و گلهاي تازهاي گلهاي سفت خيابان افزوده اند . گلها در اين نقاط به سختي به پيادهرو چسبيدهاند و مقدار آنها هر لحظه به طور تصاعدي با بهره مركب بالا ميرود . مه همه جا را گرفته است . مه در بالادست رودخانه كمين كرده ، همانجايي كه رود از ميان جزاير كوچك سرسبز و علفزارها جريان مييابد ، مه در پايين دست رودخانه هم جا خوش كرده ، آنجا كه رود كثيف از كنار رديف كشتيها ميگذرد ، مه ساحل آلوده اين شهر بزرگ ( اما زشت ) را نيز گرفته است ، مه روي مردابهاي اسكس و ارتفاعات كنت نشسته است ، مه به درون آشپزخانه كشتيهاي ذغالكش خزيده ، روي كارگاهها دراز كشيده ، و بر فراز بادبانهاي كشتيهاي بزرگ پرسه ميزند ، مه روي ديوارههاي كرجيها و قايقهاي كوچك فروافتاده است ، مه درون چشمها و گلوي مستمريبگيران سالخورده گرينويچ كه پاي بخاري اتاقكهاي خود با خس خس نفس ميكشند نفوذ كرده است ، مه روي دسته و توي كاسه پيپ بعدازظهري ناخداي خشن نشسته است و نزديك اتاقك تنگ او مه با بيرحمي انگشتهاي پا و دست شاگرد ناخدا را كه لرزان روي عرشه ايستاده است ، نيش ميزند . اينجا و آنجا روي پل آدمهايي روي نردهها خم شدهاند و وضع آب و هواي زير پايشان را نگاه ميكنند كه مه يكسره آن را دربر گرفته است و در اين حال مه آنها را به كلي دوره كرده است ، گويي آنها آن بالا توي بالني هستند و از ابرهاي مهآلود آويختهاند . توي خيابان ، در جاهاي مختلف ، چراغهاي گازي در ميان مه سوسو ميزنند و نور آنها به گونهاي است كه گويي كشاورز يا پسرك شخمزني در مزرعه خود از ميان ابرهاي مشبك ، آفتاب را نظاره ميكند . بسياري از مغازهها چراغهايشان را دو ساعت زودتر از وقت هميشگي روشن كردهاند ، چون همان گونه كه پيداست ، چراغهاي گازي خيابان تمايلي به نورافشاني ندارند و بيرمق به نظر ميرسند . بعدازظهر نمناك ، نمناكتر ، مه غليظ ، غليظتر و خيابانهاي گلآلود ، گلآلودتر است . در چنين شرايطي ، پهلوي بناي قديمي كانون وكلاي تمپل كه سردري تيره و پرابهت دارد و درست چسبيده به اين عمارت ، در دل اين مه غليظ ، در لينكلن اين هال ، رييس دادگاه مهرداري در مسند قضاوت دادگاه عالي مهرداري نشسته است . در مقايسه با اين شرايط كه انسان تا زانو در گل فرو ميرود و كورمال كورمال دنبال چيزي ميگردد ، مه هر قدر كه غليظتر باشد گل و لاي هر اندازه كه خيابانها را فراگرفته باشد ، با اين دادگاهي كه اين رييس سالخورده و بسيار پرافاده ، امروز در برابر زمين و آسمان برپا كرده است ، قابل مقايسه نخواهد بود . در يك چنين بعدازظهري ، رياست محترم دادگاه عالي مهرداري بايد در اينجا بنشيند ( همان طور كه هماكنون نشسته است ) و به داد مردم برسد . هالهاي از شكوه و افتخار دور سر عاليجناب قاضي حلقه زده ، عاليجناب جامهاي نرم و سرخ بر تن كرده و پردههايي جگري رنگ دورش را گرفته و در اين حال وكيلي تنومند با ريش و سبيلي پرپشت و صدايي ضعيف كه خلاصهاي قطور از پرونده را زير بغل دارد قاضي محترم را مخاطب قرار ميدهد و در همان حال توجه خود را به سوي چراغي در سقف سالن دادگاه معطوف ميدارد و در آنجا چيزي جز مه نميبيند . در يك چنين بعدازظهري ، گروه كثيري از اعضاي محترم دادگاه عالي مهرداري بايد حضور داشته باشند ( همان طور كه هماكنون حضور دارند ) و بدون اينكه خود دقيقاً بدانند چه كار ميكنند ، وارد مرحلهاي از هزارمين مرحله رسيدگي به يك پرونده بيپايان بشوند . اينان بايد بارها و بارها آئين دادرسي را به رخ هم بكشند ، تا زانو در اصطلاحات فني حقوقي فرو بروند و كلههاي خود را كه كلاهگيسي مانند پشم بز و يا اسب ، آنها را پوشانده بيهوده بر ديوارهاي كلمات حقوقي بكوبند و با قيافههايي جدي تظاهر به مساوات و عدالت كنند ، همان كاري كه بازيگران ممكن است بكنند . در يك چنين بعدازظهري ، مشاوران و وكلاي متعدد پرونده كه بعضي از آنان اين پرونده را از پدران خود به ارث بردهاند و از طريق همين پرونده به نان و نوايي رسيدهاند بايد ـ يعني به نظر شما نبايد ؟ در صفي مرتب ، صفي كه شما ته آن بيخودي دنبال حقيقت ميگرديد ـ در فضاي خالي و طويل و مفروش به حصير جلو ميز دادگاه ، كه قضات محترم با ردايي ابريشمين پشت آن نشستهاند ، و ميز قرمز رنگ منشي دادگاه ، بايستند ، روي ميز رياست محترم دادگاه كوهي از لوايح ، لوايح دفاعيه ، جوابيه لوايح ، پاسخ خواهان به لايحه جوابيه ، قرارهاي دادگاه ، استشهاديه ها ، احكام ، موارد احاله شده به دادگاه ، دستورات دادگاه و انبوهي از اباطيل پرخرج ديگر روي هم تلنبار شده است ، با شمعهاي بيرمقي كه اينجا و آنجا صف كشيدهاند ، تاريك باشد . بايد هم مه در اين سالن جا خوش كرده باشد و هيچ وقت هم خيال رفتن نداشته باشد . شيشههاي رنگي و پر از لك و پيس سالن دادگاه بايد همرنگ واقعي خود را از دست بدهند و اجازه ندهند هيچ نوري از بيرون به داخل سالن راه پيدا كند ، افراد از همه جا بيخبري كه سعي ميكنند از وراي پنجرهها درون دادگاه را ديد بزنند بايد هم تمايلي براي ورود به اين محل نداشته باشند ، چون منظره منحوس اين مكان و صداي كشيده و بيحالي كه از رياست محترم دادگاه كه روي صندلي نرمي پشت ميز پرجبروت قضاوت نشسته است برميخيزد و خود به چراغي در سقف كه نوري از آن برنميتابد ، مينگرد از ورود اين افراد به داخل دادگاه ممانعت ميكند . در اينجا كلاهگيس تمامي حضار در ميان توده عظيمي از مه گم شده است ! اينجا دادگاه مهرداري است ، دادگاهي كه در تمام استانها عمارتهاي رو به زوال و زمينهاي باير خود را دارد . دادگاهي كه در تمام تيمارستانها ، مجانين خود را دارد و در همه گورستانها صاحب مردگان مخصوص خود است . بله ، دادگاه مهرداري داراي اصحاب دعوي سيهروزي است كه كفشهاي پاره و پوره و لباسهاي مندرس بر تن دارند . اينان دور ميافتند و از هر آشنايي كه ميشناسند قرض ميگيرند و دست گدايي به سويشان دراز ميكنند . اين دادگاه به پولداران اقتدار ميبخشد تا هر قدر كه دلشان خواست حقوق حقه ديگران را تضييع كنند . آري ، اين عدالتخانه ، چنان داراييهاي اصحاب دعوي را به يغما ميبرد ، چنان طاقت ، شجاعت ، اميد و شادي آنان را تباه ميكند ، مغزشان را آشفته و قلبشان را ميشكند كه هيچ انسان شرافتمندي ميان وكلاي اين دادگاه پيدا نميشود به موكل خود توصيه نكند ـ هميشه هم ميكند ـ كه : « هر گونه بيعدالتي و تجاوز به حقوق خود را تحمل كن ، اما قدم به اين مكان نگذار ! » . در اين بعدازظهر نحس و مهآلود غير از عاليجناب رياست محترم دادگاه مهرداري ، مشاورين پرونده ، دو و يا سه مشاور حقوقي ديگركه جز اين دعوي در هيچ دعوي ديگري شركت نداشتهاند و انبوهي از وكلا كه قبلاً وصفشان رفت ، ديگر چه كسي ممكن است در اين دادگاه عالي مهرداري حضور داشته باشد ؟ بله ، ثبات و يا منشي دادگاه با ردا و كلاهگيس كه زير دست قاضي نشسته و دو يا سه نگهبان ، چاووش و مقربين دادگاه ، يا هر اسم ديگري كه ميشود روي آنها گذاشت ، با لباس مخصوص هيات دادگاه نيز حاضر هستند . همه اينان دارند از بيحوصلگي خميازه ميكشند ، چون كمترين ذرهاي نشاط و اميد در پرونده « جارنديس و جارنديس » ، يعني پروندهاي كه هماينك در دست بررسي است و ساليان متمادي چلانده شده و جز تفالهاي از آن باقي نمانده ، ديده نميشود . وقتي پرونده جاندريس و جاندريس مطرح ميشود ، تندنويسان ، گزارشگران دادگاه و مخبرين جرايد ، بدون استثنا بلند ميشوند و از دادگاه بيرون ميروند . جاي آنان خالي است . اكنون فقط پيرزني براي اينكه دقيقتر بتواند جايگاه پردهپوش و مقدس حضرت قاضي را ببيند ، كنار تالار دادگاه روي صندلي ايستاده است . او پيرزن ريزنقش و سالخوردهاي است با كلاه بيلبه لهيده كه از آغاز جلسه تا ختم رسيدگي پيوسته در دادگاه حضور دارد و هميشه در انتظار حكم مبهمي است كه بلكه به نفعش صادر شود . بعضي ميگويند او واقعاً يكي از اصحاب دعوي يك پرونده است ، يا روزي يكي از طرفين دعوي بوده ، اما هيچ كس به درستي از ماجرا اطلاع ندارد ، چون اصلاً كسي به موضوع اهميت نميدهد . اين پيرزن مقداري خرت و پرت توي كيف زنانهاش حمل ميكند كه مدعي است مداركش هستند ، اما در واقع كيف او فقط حاوي مقداري اوراق مچاله شده و شاخهاي سُمبل خشكيده است . جز او ، زنداني رنگ پريدهاي هم براي چندمين بار است كه از زندان به دادگاه آورده ميشود تا شخصاً به دليل « اخلال در نظم دادگاه » تقاضاي برائت كند . اين زنداني نگونبخت تنها بازمانده وصي پروندهاي است كه ناخواسته در ميان انبوهي حساب و كتاب گرفتار شده است كه معلوم نيست خود كوچكترين اطلاعي از آن داشته باشد . بدين ترتيب آينده او تباه شده و او هرگز به توفيقي در اين راه دست نخواهد يافت . شاكي ديگري كه روزگارش سياه شده است ، گاهگاهي از استان « شراب شاير » بلند ميشود و ميآيد به اين عدالتخانه تا داد خود بستاند . درست زماني كه وقت اداري به اتمام ميرسد و عاليجناب قاضي محترم ميخواهد محضر مقدس دادگاه را ترك فرمايد ، اين شاكي « شراب شاير » ي كه تا حال سعي كرده در محل مناسبي از دادگاه استقرار يابد و چشم از قاضي عاليجاه برندارد ، ناگهان از جايش ميجهد و تلاش ميكند با لحن محكم يك شاكي و لهجهاي شهرستاني با گفتن « عاليجناب » ! قاضي محترم را مخاطب قرار دهد و حرفش را بگويد و اين در حالي است كه او هرگز متوجه اين قضيه نيست كه قاضي بعد از ربع قرن متروك گذاشتن دعوي او ، ديگر قانوناً اهميتي به موجوديت وي نميدهد . تعدادي از منشيان وكلا كه اين شخص را از روي قيافه ميشناسند ، به اين اميد كه تا اندازهاي انبساط خاطر يابند و محيط سرد و ملالآور دادگاه را كمي نشاط بخشند ، در رفتن درنگ ميكنند و شاكي « شراب شاير » ي را از نظر ميگذرانند . پرونده جارنديس و جارنديس لنگلنگان راهش را ميپيمايد . اين پرونده مترسكوار در طول ساليان متمادي ، چنان پيچيده شده است كه هيچ شخص زندهاي نميداند واقعاً موضوع از چه قرار است . اصحاب دعوي كمتر از همه آن را ميفهمند و اين موضوع حالا ديگر دهن به دهن ميگردد كه امكان ندارد دو وكيل را بتوان پيدا كرد كه پنج دقيقه درباره اين پرونده حرف بزنند و آخر كار به نتيجهاي خلاف آنچه كه اول عنوان كردهاند ، نرسند . در جريان رسيدگي به اين پرونده بچههاي بيشماري متولد شدهاند ، جوانان زيادي ازدواج كردهاند و بالاخره تعداد بيشماري از اين جهان رفتهاند . افراد زيادي بدون اينكه بدانند چرا و چگونه ، ناگهان آشفته و ديوانهوار خود را در مقام اصحاب پرونده « جارنديس و جارنديس » ديدهاند . تمام خانوادهها فقط و فقط نفرت و كينه از اين دعوي به ارث بردهاند . خواهانها و خواندههاي صغير اين پرونده كه به آنان قول داده شده بود پس از ختم دعوي « جارنديس و جارنديس » اسب گهوارهاي تازهاي برايشان خواهند خريد ، بزرگ شده ، براي خود اسبي واقعي خريده و چهار نعل به سوي جهان باقي شتافتهاند . صغار مونث تحت سرپرستي دادگاه شادابي خود را از دست دادهاند و به مادر و مادربزرگ تبديل شدهاند . كاروان طويلي از قضات دادگاه آمدهاند و رفتهاند ، اوراق بيشماري از لوايح اين دعوي حالا ديگر ارزش حقوقيشان را از دست داده و به كاغذپارههاي اخلاقي تبديل شدهاند . بعد از اينكه تام جارنديس پير در اوج نااميدي مغز خود را در يكي از قهوه خانه هاي كوچه ديوانعالي مهرداري پريشان كرد ، شايد بيش از سه جارنديس ديگري روي زمين باقي نمانده باشد . اما پرونده « جارنديس و جارنديس » همچنان عمر ملالآورش را به كندي در محضر دادگاه ادامه ميدهد و هيچ وقت اميدي به پايانش وجود ندارد . پرونده « جارنديس و جارنديس » حالا ديگر به شوخي تبديل شده است . اين تنها خبري است كه كسي از اين پرونده ديده است . براي خيليها « جارنديس و جارنديس » ديگر مرده است ، اما در حرفه حقوقي يك شوخي محسوب ميشود . هر كدام از راساي دادگاه مهرداري زماني با اين پرونده سر و كار داشته است . هر كدام از آنان بالاخره در مرحلهاي از مراحل خدمتش ، حتي موقعي كه در كانون وكلا سمت مشاور حقوقي داشته ، با اين پرونده سر و كله زده است . بعد از صرف ناهار در عمارت دادگاه ، هر كدام از اين قضات و وكلاي سالخورده كه كفشهاي پف كرده به پا دارند و براي لو نرفتن شكم گندهشان شكمبند بستهاند ، هنگامي كه چند گيلاسي بالا انداخته و سرحال هستند ، هر يك به فراخور حال چيز بامزهاي درباره پرونده « جارنديس و جارنديس » نقل ميكند و ديگران را به وجد ميآورد . جمع زيادي از منشيها و كارآموزان حرفه قضاوت عادت دارند براي نمايش شم قضائي خود اشارهاي به اين پرونده داشته باشند . وقتي آقاي بلاورز ـ يكي از عاليجناباني كه رداي ابريشمين در بر دارند ـ گفت : « چنين چيزي فقط زماني اتفاق ميافتد كه سيبزميني از آسمان ببارد . » ، آخرين رييس دادگاه مهرداري با ظرافت تمام سخن پرنغز او را اصلاح كرد و اظهار داشت : « آقاي بلاورز بهتر است بگوييد چنين چيزي وقتي اتفاق ميافتد كه ما از شر پرونده جارنديس و جارنديس خلاص شده باشيم . » و اين لطيفهاي بود كه مخصوصا ماموران ، چاووشان و مقربين دادگاه را خوش آمد . اينكه چه تعداد از مردمي كه اصحاب دعوي اين پرونده نبودهاند ، اما « جارنديس و جارنديس » دست ناپاكش را به سوي آنان دراز كرده و آنها را به تباهي و فساد كشانده است ، خود حكايت پرطول و تفصيلي دارد . از رييس دادگاه كه احكام گرد گرفته او در بايگانيهاي راكد رنگ باخته و پاره و پوره شده و شكل واقعياش را از دست داده است ، تا منشي « سيكس كلركس آفيس » كه كارش رونوشتبرداري از احكام است و دهها هزار از اين احكام را روي سربرگهاي رسمي و تمامقد دادگاه رونويسي كرده است ، همه و همه اسير دست اين پرونده شوم بودهاند . خلاصه اينكه هيچ يك از ابناي بشر خيري از اين پرونده نديده است . نيرنگ ، انحراف ، سهلانگاري و تعلل ، معدوم كردن و تحريف اسناد ، ايجاد مزاحمت و دردسر ، و توسل به هر گونه حيله و تقلب ، آثاري است كه اين پرونده از خود بر جاي گذارده و هرگز اصلاح نخواهد شد . حتي پادوهاي مشاوران حقوقي كه براي دست به سر كردن اصحاب بلاتكليف دعوي بهانه آوردهاند كه مثلاً آقاي « چيزل » و « ميزل » ، و يا هر كس و ناكس ديگري ، فعلاً گرفتار هستند و مثلاً براي صرف غذا از دفتر بيرون رفتهاند ، به ميمنت و مباركي جارنديس و جارنديس به هزاران دروغ و كلك متوسل شده و خود مشكل اخلاقي پيدا كردهاند . مدير تصفيه پرونده ، پول خوبي از اين دعوي به جيب زده ، اما در مقابل ، حتي مادرش نيز به او بياعتماد شده و وي تحقير و توهين ديگران را تحمل كرده است . « چيزل » و « ميزل » ، و يا هر كس و ناكس ديگري گرفتار اين عادت شدهاند كه اين وعده بيسرانجام را به خود بدهند وقتي پرونده « جارنديس و جارنديس » از دفتر آنان بيرون رفت تازه بنشينند و ببينند كه فلان موضوع مهم و بهمان دعوي كوچك را چه كار ميتوانند بكنند و يا وقتي سرشان خلوت شد ، چه كار ميتوانند براي آقاي « دريزل » كه كارش آن طور كه بايد پيشرفت نداشته ، انجام دهند . دفعالوقت و حقهبازي از هر نوعش كه بخواهيد ، به يمن وجود اين پرونده شوم رواج كامل پيدا كرده است . حتي آنان كه از دورترين فاصله ، سرگذشت اين دعوي را زيرنظر داشتهاند ، بيآنكه خود بخواهند ، گذاشتهاند تا وقايع مسير ناهموار خود را به كندي طي كند و به اين اعتقاد بيبنيان رسيدهاند كه اگر دنيا به راه راست نميرود ، بدان دليل است كه چيزي مرموز جلو پيشرفت را گرفته است . بدين گونه است كه عاليجناب رياست محترم ديوانعالي مهرداري در ميان اين گل و لاي و در دل اين مه در مسند قضاوت خود نشسته است . رياست دادگاه به نوعي از سخنان فصيح اين مرد دانشمند بيحوصله شده است ، ميگويد : « آقاي تنگل . » . آقاي تنگل ميگويد : « بله ، عاليجناب . » آقاي تنگل بيش از هر شخص ديگري درباره « جارنديس و جارنديس » اطلاعات دارد . او در اين كار شهره است و به نظر ميرسد از وقتي مدرسه حقوق را ترك گفته ، جز اين پرونده ، پرونده ديگري را نخوانده است . رياست دادگاه ادامه ميدهد : « آيا از صحبتهاي خود به نتيجهاي هم رسيدهايد ؟ » « خير ، عاليجناب ، نكات زيادي وجود دارد ، احساس ميكنم هنوز هم مطالب مهمي هست كه محتاج بررسي بيشتري است عاليجناب . » و اين جوابي است كه به كُندي از دهان آقاي تنگل بيرون ميخزد . عاليجناب رياست محترم دادگاه با خندهاي بزرگوارانه ميگويد : « هنوز وكلاي زيادي هستند كه بايد اظهاراتشان را استماع كرد . » هيجده نفر از همكاران دانشمند آقاي تنگل كه هر كدام مجهز به خلاصه ناچيزي از يكهزار و هشتصد صفحهاي پرونده هستند همانند هيجده شستي پيانو از جاي خود ميجهند ، هيجده تعظيم ميكنند و سپس در هيجده صندلي ناپيداي خود فرو ميروند . رييس دادگاه ميگويد : « چهارده روز ديگر ، روز چهارشنبه به پرونده رسيدگي خواهيم كرد . » . اكنون تنها موضوعي كه مطرح است ، فقط هزينههاي دادرسي است ، يعني تنها غنچهاي از اين درخت كهنسال جنگلي كه به بار نشسته و اين روزها واقعاً محصولش را خواهند چيد . رياست دادگاه برميخيزد ، وكلا برميخيزند . زنداني با عجله جلو آورده ميشود و مرد « شراب شاير » ي داد ميزند : « عاليجناب ! » نگهبانان ، چاووشان و مقربين دادگاه با اوقات تلخي او را دعوت به سكوت ميكنند و مرد « شراب شاير » ي اخم ميكند . حضرت قاضي كه هنوز درباره « جارنديس و جارنديس » حرف ميزند ، اظهار ميدارد : « راجع به آن دختر جوان . . . » . آقاي تنگل كه كلمه عاليجناب را نميتواند درست تلفظ كند ، پيش از اينكه سخن حضرت قاضي به پايان برسد ، هر طوري شده وسط حرف او ميدود و ميگويد : « ببخشيد ، حضرت عاليجناب . . . آن پسره . . . » حضرت قاضي با بياني واضح و مطمئن ميفرمايد : « در خصوص آن پسر و دختر جوان . . . اين دو جوان . . . » . آقاي تنگل مطيعانه خود را جمع و جور ميكند . عاليجناب ادامه ميدهد : « اين دو جوان را كه دستور دادهام امروز در دفتر من حاضر شوند و اكنون در اتاق خصوصي من نشستهاند ، خواهم ديد و تصميم مقتضي در مورد اقامت آنان با عمويشان خواهم گرفت . » . آقاي تنگل دوباره از جا برميخيزد . ـ « ميبخشيد عاليجناب ، او مرده است . » حضرت قاضي از وراي شيشههاي كلفت عينكش به اوراقي كه روي ميزش تلنبار شده نگاهي مياندازد و ميفرمايد : « پس با پدربزرگشان . » . ـ « ميبخشيد عاليحناب ، پدر بزرگ آنان قرباني اقدام نسنجيده خود شد ، مغزش را متلاشي كرد . » ناگهان وكيل ريزنقشي با صدايي بم و هراسناك و سيمايي باد كرده و گوشتالو از ميان مه ماندگار برميخيزد و ميگويد : « اجازه ميدهيد عاليجناب ؟ بنده به وكالت از طرف ايشان حرف ميزنم ، او خويشاوند دوري است و بارها محل سكونتش را عوض كرده . در حال حاضر فرصت نيست براي دادگاه تشريح كنم كه اين آدم از نظر خويشاوندي چقدر دور است ، ولي به هر حال خويشاوند دوري است . » . وكيل كه خطابهاش را طوري ايراد كرده بود كه انگار صدايي از ته گوري برميخاست و پژواك سخنانش در ميان تيرهاي سقف دادگاه طنين انداخته بود ، به حرفهايش پايان ميدهد و با همان هيكل كوچكش در جايگاهش ميخزد و در ميان مه ناپديد ميشود . همه با نگاه او را تعقيب ميكنند ولي كسي موفق به ديدن او نميشود . عاليجناب رييس دادگاه دوباره ميگويد : « من با هر دوي آنان صحبت خواهم كرد و درباره اقامت آنها پيش عمويشان تصميم خواهم گرفت . فردا صبح وقتي به دادگاه آمدم موضوع را اعلام خواهم كرد . » عاليجناب رياست محترم دادگاه ميخواهد به هيت وكلا تعظيم كند كه باز زنداني جلو آورده ميشود . هيچ تصميمي درباره پرونده قطور زنداني نميتوان گرفت ، جز اينكه بار ديگر او را به زندان برگردانند و اين كار فوراً عملي ميشود . مردي كه از « شراب شاير » آمده است بار ديگر به خود جرات ميدهد و داد ميزند : « عاليجناب ! » . اما رياست محترم دادگاه كه از وضع اين مرد اطلاع دارد ، به چالاكي ناپديد ميشود . افراد ديگر نيز به سرعت محو ميشوند . كيسهاي آبي همانند آتشباري با انبوهي از اوراق كه ميتواند خرج همان آتشبار باشد ، پر ميشود و به وسيله منشيان از دادگاه بيرون برده ميشود . پيرزن ريزنقش و ديوانه همراه مداركش دادگاه را ترك ميگويد . دادگاه بسته ميشود . از نظري اصحاب دعاوي ديگر ، مانند اصحاب دعوي جارنديس و جارنديس چه خوب ميشد اگر تمامي بيعدالتيهايي كه اين دادگاه مرتكب شده و تمام بدبختيهايي كه به وجود آورده پشت درهاي بسته آن روي هم انبار ميشد و همه با كپه عظيم هيزمي كه براي سوزاندن اجساد مردگان از آن استفاده ميشود ، همانند اموات ميسوخت و به خاكستر تبديل ميشد . بالا فهرست اصلي |
*English
Lawyer Search < Francias* *كانون جهاني (IBA) اتحاديه كانونها *مصوبات *مجمع عمومي * شوراي اجرائي *كميسيونانفورماتيك كانونهاي وكلا *مركز *فارس *آذربايجان شرقي *آذربايجان غربي *اصفهان *مازندران *خراسان *گيلان *قزوين *كرمانشاه و ايلام *خوزستان *همدان *قم *كردستان *گلستان *اردبيل *مركزي *بوشهر *زنجان *لرستان امور وكلا و كارآموزان *فهرست اسامي *مصوبات كانون *كميسيون حقوقي *كارآموزي و اختبار *آزمون وكالت *نظرات وكلا طرحها و لوايح وكالت *كتابخانه *مقالات حقوقي *مجله حقوقي *نشريه داخلي منابع حقوقي *بانك قوانين *آراء قضائي *نظرات مشورتي *لوايح و اوراق *مراجع رسيدگي *پرسش و پاسخ سايتهاياطلاعرساني *حقوقي و داخلي *حقوقي خارجي | |||||
|
All Rights Reserved. © 2003 Iranian Bar Associations Union No. 3, Zagros St., Argentina Sq., Tehran, Iran Phone: +98 21 8887167-9 Fax: +98 21 8771340 Site was technically designed & developed by Nima Norouzi | ||||||